پارت پنجاه و سوم :

دایی بهرام خانه‌ی ویلایی کوچک و زیبایی داشت و حیاطش تکه‌ای از بهشت بود. بیش‎تر فضای آن را باغچه کرده و علاوه بر گل و مقداری سبزی، چند درخت میوه هم کاشته بود که نصفه نیمه به بار نشسته بودند.
زندایی فریده از دوری امیرعلی اشک می‌ریخت. داوود کمی سربه‌سر او گذاشت و حال و هوایش را عوض کرد. اما مهتاب با دیدن اشک‌های فریده خانم به یاد روزی افتاد که مادرش در دفاع از او اشک می‌ریخت و بر سر دا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهی

    0

    سیاوش چیزی نگفت چرا ای بابااا

    ۸ ماه پیش
  • فخری

    0

    دستمریزاد.مریم بانوی عزیز قلمت عالیه مرسی از رمان خوبت 🌹❤🌹❤

    ۱۲ ماه پیش
  • هنگامه

    1

    خیلی عالیه مریم جون نه لوسه نه غیرواقعی عشقها ملموسن و اینو خیلی دوست دارم.بریم ببینیم خونه ارش چه خبره

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خیلی خبراست جانم😊😊

    ۱ سال پیش
  • هنگامه

    1

    دایی بهرام عشقه عشق 😍😍😍😍

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله😍😍

    ۱ سال پیش
  • میترا

    0

    دایی بهرام

    ۱ سال پیش
  • میم

    1

    حالا اگه مهتاب این کار رو کرده بود داوود دیوونه میشد می گفت غیرت دارم ولی برای مهتاب میشه حسادت و حق دلخوری نداره😡

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    3

    بانوی نویسنده خداقوت

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    🌺♥️🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️